حالا که هستم - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 17:03
برای ویران کردن آمدهام. حالا که بیدارم و میدانم سودی ندارد این بیداریها، پس چرا ننویسم. مشتاقانِ جملاتم را میگذارم کناری و اینجا در غربتِ خود مینگارم. بیبازخوردی آدم را از سرِ ذوق به پای سکون میاندازد. چاره چیست هنگامی که تا این اندازه از خودم بدم میآید؟ حالا که خو کردهام به بینسق
از یک عمر - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 17:03
وقتی همه گفته باشند تو اشتباهی، سنگ هم باشی، که هستم، میپکی و به خود میآویزی و در نهتوی ظلمانیات تا وقت معلوم خموش میمانی. به نظر من هم کافی است. پناه بر خدا. یک جمله هم به قبلی مرتبط نیست. مطمئن نیستم. مطمئن نیستم هر چه میکنم و هر چه میاندیشم مرا به حقیقت و مقصودم میرساند یا نه
شاید - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 17:03
در پاسخِ دلتنگان و تنبلانِ عالم هر استدلال و شاهد و مدرکی بیاوری غصهدارتر و شکستهتر و فرتوتتر خواهند شد. آیا ای مُجید، ارزشش را ندارد که برای آن کسی که دوستت دارد آشکارا و صادقانه، کمی متفاوت باشی؟ یا با یکدندگیها و سرتقمنشیهایت سرِ شکستنِ هر کاسه و کوزهای به سرِ معذب و آزارندهٔ خود
هی العلیا - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 6:08
.کلمة اللّه هی العلیا.مرا با کلمات تنها بگذارید. تا کلمه را بگویم. بگویم کلمه و در جهانِ انتزاعیِ خویش ساعتها با کلمه به نشئگیِ ماورا برسم. حالا میخواهد این کلمگی ایستاده، رونده، خفته یا هر حالتی باشدم. بیخود نبود و نیست که هدیهای و خاطرهای و زمینی و زمانی برایم خاص و شاذ نبوده و نیست. شاید هم منظرِ...
صفحهٔ - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 6:08
.أَلَمْ تَكُنْ آيَاتِي تُتْلَىٰ عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ بِهَا تُكَذِّبُونَ؟.آری. در برابرِ حقیقت جز تأیید و تصدیق چه میتوان کرد؟ و البته این درست است که معترفان نیز به عذاب دچار خواهند شد و این اعتراف در آن روز تأثیری بر عقوبتشان نخواهد گذاشت. هیهات! ما هکذا الظن بک..تکانم داد این صفحه. چقدر روشن سخن ...
غبار آه مرا - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 6:08
.گرفته بوی خزان نوبهارِ عاشقهااسیرِ سایهٔ بیانتظارِ عاشقها برای لیلیِ لیل و النهار میگریمبه یادِ گریهٔ لیل و النهارِ عاشقها تبر به دوشِ من افتاد و رفت بتشکنمدوباره میشکنم در تبارِ عاشقها غبارِ آهِ مرا ذوالجناح میداندکه رانده سوی ابد تکسوارِ عاشقها سکوتکرده به آفاق خیره میماندمگر ببیندش آوای یارِ عاش...
القای نصب - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 6:08
.لقد لقینا من سفرنا هذا نصبا.وقتی چیزی در واقعیت به دست نمیآید، در خیال پیِ پیوندش میگردی. و چیزی که در خیال خوش بنشیند، وای بر واقعیت اگر با آن نخواند. و از آنجا که هر فضیلت را دو رذیلت است در جهات خلاف، هنر طلبِ آن نبودهای است که باید باشد. ما از این سفر خسته شدهایم اندکی. حتی دست ساییدم به بود و ...
میثاقم با شب - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 6:08
.با شب میثاقی دارم. هرقدر آرامتر شوم، بوسههایم بر گونههایش داغتر خواهد شد. آنقدر میبوسمش تا رازش را با من بگوید. از او میخواهم معمولیتر شوم. بگذار برق نباشد. شادمانی همین راز گفتن و نیاز گفتن با توست. بگذار در ظلمانیِ ساعتها خود را تماشا کنم. به وسعتِ یک بینها تاریکی با من است. که تو خالقِ ظلمت هم ه...
چیزی درون سینهٔ من خالی - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 6:08
.چیزی درونِ سینهٔ من خالی است. یک حفرهٔ بزرگ که شاید با چیزهایی که میشناسم پر نخواهد شد. و مدتهاست خالی است. باز میسازمش ولی ویران است. درست مانندهٔ این کاروانسرای مرمتشده و خالی. درونم همین کاروانسراست. زیبا و برافراشته و نو به نظر میرسد. اما کسی در او نیست. کسی باید باشد و نیست. تنها هوهوی باد. تن...
همه چوپان دروغگو - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 6:08
.شهرِ من را که همه برج و پل و دیوار استتکیهگاهی که کنم خسته به در نشناسم.من را کنار گذاشتهاند برای بعدها. خیلی خاص باشد، کنجی از هزاران دادهٔ رایانهای ذخیره کردهاند. معمولیترش اینکه میانِ ملیاردها منفجرهٔ اطلاعاتی رهاندهاند که: بهزودی میخوانمش. عقدهٔ دیده و خوانده شدن نیست. هست؟ گمان کن هست. چه کارت...
کنگرهشکن - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 6:08
.کوچهای را که بُنش بستهٔ صد حادثه نیستراه کج کن که نه جریان الست است اینجا.ما چه بدانیم کنگره چیست. ما که بوی گندِ عرقمان عالم را برداشته. ما که رهایمان کنی، با یک من ریش و یک لا قبا جهان را میخواهیم نجات بدهیم. بسازید. چه کسی جلویتان را گرفته؟ مسجد بسازید. بر شکوه و مجد و عظمت و حشمتِ اسلام و مسلِم...
از پیچیدگیِ نفس - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 6:08
.در خوابهای کوتاهم، نوری بلند از ظلمتِ شبانهام بیرون میآورد. با او نجوا میکنم. مرا از شهوتها میگیرد. دوستش دارم. دلم گواهیِ صدق میدهد. هالهای از روح گردم میگردد. من غرقِ تاریکی. من محوِ فراموشی. تشنهٔ بیداریام. ساعتی باید با این نور سخن بگویم. ساعتی باید همهٔ مرا گرم در بر بگیرد و هرچه ناخالصی است ر...
چه شعر غمگینی - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 6:08
.چه شعرِ غمگینی. از غنچه درمیآید، پژمرده. از گور برمیخیزد، سیاهنامه. روبروی حقیقتِ خود میایستد. نگاهی به آنسوی افقهایی که باید در آنجا خانه میکرده میاندازد. چه شعرِ غمگینی..گل تمام میشود، چه پرورده و بارور شود، چه پرپر و دربهدرش کنند. باغ میسوزد، چه میوهها بدهد، چه بیبار و سربار بماند. حیوان میمیرد ...