حتی یک رفت - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 7:54
از آغازیدنِ چیزی نو و تراواندنِ واژهای دیگر به مخاطبی ناشناس در هر جایی که فکرش را میشود یا نمیشود کرد اِبا دارم. تنها نظارهگرم. تنها چشمهایم را پر میکنم از کائنات. ذهنم روزبهروز انباشتهتر و آرامتر میشود. ضرورتها را مدام بزرگتر میکنم. سبکها سادهتر سفر میروند. بهانهٔ درس گرفت
که دیگران - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 7:54
این فکرها وقتی بقیه را آزار میدهد، و من لااقل در این روزهایم به این نتیجه رسیدهام که دیگران را اذیت نکنم، لزومی ندارد گفتنش. بگذار خودم را تنها بیازارد و سهمِ معاشران لبخندی و طنزکی و دلی گرم باشد. بعضی فکرها کلمه نشوند بهتر است. فکرهایی که کلمه نشوند، چیزِ دیگری میشوند و کاری دیگر میکن
باور - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 7:54
ندارم. داشتم، در گروِ هیچ نبودم. باورم نیست. ذهن هر دقیقه بیمسئلهتر میشود. برای هر کاری زمینهای نیاز است. هر کاری نیرویی میخواهد. این دو جملهٔ ماضی هم برایم باورپذیر نیست. کاملاً یک موجودِ حسی شدهام. این باور در من تقویت شده است که به درجهای پایینتر از چهارپایان رسیدهام. رسیدن نه،
سردرگمی بهتر است - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 13:03
سردرگمی بهتر است. تا امروز کسی مدح نکرده بود این نامقدسی را. از بیرون هر حرکتی خوب به نظر میرسد. این نیز از لطفها و مکرهای خداوند است. خوبنمایی حرکات دل را در تمنا باقی میگذارد. روزها و شبها گذر میکنند و هر گذری شعلهٔ تمنای دل را بلندتر میکند.شرحکی از احوال میسر نیست. شرحی فسقل از غل
من پس از دیدار - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 20:24
برای دختری که همواره بیش از علاقهام علاقهمندم بوده و هست چه پیشکش و عرض و اطنابی دارم؟ چیزی ندارم. تلاش کردم این بار که ناامید نباشد. دلم کنده نمیشود از او. پیش از اینها مرتبهای چند خواسته بودم از او که دربارهٔ مادیات نیز با من صحبت کند. حرفهایش را شنیدم. حرفهایم را زدم. حالا اینکه د
باغِ وحشِ من - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 4:23
بر کرانهٔ هیچستانها میگردم. میدانم این جملات را به جایی نمیبرند. اما آنگونه هم نبوده که راهجو باشم. در انزوای خود پیله میتنم. در خود میپیچم و راه به جایی نمیبرم. مثلِ گاو میخورم. مثلِ خرس میخوابم. مثلِ خوک شهوت میرانم. مثلِ خر حرفِ نکر میزنم. مثلِ میمون ادای متنسکان درمیآورم. مث
درختِ صبر - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 4:23
درختِ صبرِ منِ اندوهدل چه بی بر و بار است. ادعای بیباری و بیبری را از لسانِ اهلِ جهاد باید شنید. ادعای بیبری و بیباری ابتدا درختی میخواهد و نهالی. حال این بینهالیها که مزرعِ سوختگانی چون مرا فرارسیده است، به چه میوه و ثمری دل خوش کند؟ رنجا و اندوها و آها از شدائدِ بیکسیها و بیثمر
ورای اینها - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 17:43
این یک اعتراف است که کلمات و مدلولهایشان را گم کردهام. مهم و نامهم و مهمتر و ترینها را نمییابم. خلوت چیست و جلوت کدام و از این میان کدامم و آیا باید در این حصارها بگنجم یا آیا باید بیندیشم به اینها؟ اما هنوز هم در خود احساسی مییابم. گویا گاهگاهی صدای گریهای و گریهطوری مرا به حساسی
دکتر - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 12:51
معمولش هم همین است. سائق سوی خیر است دکتر طناز. خودش زیرِ طنزنوشتههایش مینوشت طنازالاطبا. همزه مینهاد یا نه، نمیدانم. طناز را آن دختر به کار برد یک بار. گفت که نیست البته. این اثباتی دیگر در کلمهپرستیِ جماعتِ خلوضعِ ماست. سوای واژه، تحرکش شیفتهام کرد. زیرِ بمباردمانِ پرسشِ پاویونیِ د
هست - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 12:51
با اینکه صبح است و تمایلی به دویدن در میان این عالم و محتویاتش در من نیست، یک بینهایتِ مادی هست که مرا عجیب در شعاعِ هستیِ خود محو کرده است. ما از بینهایت چه میدانیم؟ گاه آوردنِ این لفظ به معنای درکنشدنی و ناتوانی از احصای آن شیء از سوی خود ماست و چه بسا آن را نهایتی باشد. گاه نیز واقعا
نمیدانم از کِی. ولی تا کنون - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:51
نمیدانم از چه زمانی تمام شد در من واژهٔ عشق. شاید هم تمام شده بود از مدتها پیش. شاید هم اصلش نبوده در من. بیشتر از هر چیز علاقه دارم به مرورِ خاطرهها. بازی کنم با آنها و گره بزنم به یکدیگر تا بگذرد لحظاتم. دیروز که یکشنبه بود و دیروزش شنبه، سختتر از جمعه غرقِ بیهودگی شدم. درست در لجه
روزنهٔ نومیدی - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:51
در ادبارِ دل روی دل به کورسویی کردهام. و هنوز باریکهای از نور هست در نظرم. روزنهٔ امیدی از سرِ وهم نیز مردمان را به راه میآورد. لیک غرقابههای نورِ ربانی هم انگار مرا ارشاد نمیکند. در قیرستانی که خود آفریدم چنان غرق افتادهام که تشعشعاتِ ذات مکدر میشوند از اصابتم. چه خیالها میبستم. ق
واقعیت - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:51
واقعیت این است که من بیش از هر چیزی طالبِ خلوتنشینیام. از این خلوتجویی چه عایدم شده؟ گناهانی که نامش حق الناس قرار بود بشود، شد حق النفس و حق اللّه. شکلِ آن معصیت دیگر شد. وگرنه همان عصیان و جُناح ماند بر پشتم. مصلوبی با لوشهای آویزان. شرمنده از آسمان و نومید از زمین. دلخواهم یک رستگاری
باختن. و باختن - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 17:03
البته که ما رنجی نکشیدهایم. لیک امشب بهقدر همان رنجکِ مختصرِ مسخرهٔ کودکانهام میخواهم بنالم. میخواهم رنجِ بازیچهام را بزک کنم و بگذارمش لای طبل و بکوبم بر او و بانگش را به جایی برسانم. هیهات که بخواهم بشنودش کسی. این بیبازدیدگاه حتماً جای نالش نیست. من که همواره در زیستم حس باختن به
مادر غمگین شب - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 17:03
شب مادرِ غمگینی دارد که با من مینشیند و لالایی هم بلد نیست. در گوشِ من تنها مینالد. گوشهایم را میگیرم تا نشنومش. لبخند میزند. دلم غنج میرود. آغوش میگشایم. تا به برش میپرم، مستوار از نو میگرید. دلم میسوزد. آرام نمیشود. مرا هم به گریه میاندازد. مثلِ پتک بر سینهام میکوبد هقهقه
اگر - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 17:03
اگر نوکم را بچینی، اگر بر من اینهمه خردههای درشت بگیری، اگر نبینیام آنگونه که هستم و بخواهیام آنگونه که نیستم، جسدی از آن شورها و کفنی از آن شعورها باقی میماند. عالم و آدم را مغلوبِ کلماتم میکنم. به این گذرندهٔ بیاعتنا اعتنایی نکن. هزار و یک پاسخ دارد اندامش. گاهی نای بودن نیست، چه ب
آن روزهای مسکوت - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 17:03
اینکه حتی نتوانستم با عموعلی بگویم آنچه گره انداخته و در ریای نماز خلاصم داد، این روزهای مسکوت را بینیاز از شرح میکند. مالامال سکوتهاییام که انگار گوشی معنوی نیز برایشان یافت نشده، تا چه برسد به مادی. مرا بارانِ حرفهایش به کنجِ ناخجستهٔ سکوتم برده بود و از اندوهان و دردهای ناتوانی در س
گرایشهای تکراری - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 17:03
یا میپذیریم تکراری نبودنِ هست را یا میپذیریم. میپذیرم و از این بازیِ عجیب به رنج میآیم. دختری میشناسم که اهلِ واقعیت است اما با واقعیت کنار نمیآید. همه از یک قماشیم. به این اندیشیده بودم که ز بس پیچاندنِ لقمهها گردِ سرم، مقصودِ راستیِ حرفهایم را گم میکنم. اجتناب از این کار دشوار اس
سر در گم - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 17:03
درست است که نامش حال است. اما این حال یک عمر با من است. حالِ سردرگمی. آنقدر سردرگم که نمیتوان با کسی گفتش. من از نگاهها و پاسخها خود را درک میکنم. کتمان نمیکنم بیشوری و بیشوقی را. دخترِ دوستداشتنیِ لحظاتم از من شعر خواسته. به من شاعر میگوید. شاعر ماههاست شعر نگفته. جانم! قبحِ چیزه
بی خوابی و هدفی - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 17:03
شاید از ما همین را میخواستند و حالا به هدفشان رسیدهاند. از دنائتهای روزگار نه، که روزگاریان است. من یکی از آن روزگاریانم. سخت دلتنگِ بیدغدغگیِ یک خوابِ خوبم. فورانِ خودخواهیام اجازه نمیدهد یورشها به ساحاتم لبخندی هم نشود. دورهٔ شورها گذشته. ولی من دوست دارم عروج کنم سوی حقیقتم. ح