گفتم در این شب نیمسرد پاییزی چندی بنالم بر حقیقتِ خویش. اما چنان نالهها گریبانم را گرفتهاند که نفس تنگ شده و خواب، این معشوقهٔ تنگاتنگ دلربا، مهر از من برداشته و گیسو درکشیده و سر همآغوشیام ندارد. در هزارتوی وجودم نال و اشکی است. حتی نمیدانم مرا چه شده است. من پشمک هم نیستم در این دون. توهم اندوهی رهایم نمیکند. توهم کسی بودن و ناگهان نگریستن و کسی نبودن. این شب نیز میگذرد و من به مقصودی که برایش آورده شدهام دست نمییابم. از هر سو بانگ دعوتی برخاسته. از هر کرانه نعرهای برپاست. هر چیزی مرا به خود میخواند. لیک در این میدان، در قوس و کشهای تمامنشدنی دهر، پای روحم، بال جانم و پاروی وجودم سوی بینشانی میرود. میپرد و در ننگ فرومیرود. باور مکن اینها کلمههای من است. باور مدار این ماجرای حق من باشد. هزار دلخوشی دارم. به بالشم امیدوارم. منتظر طلوع فردایم. وای! نه عزیز من! از خیلی چیزها ناامیدم. از خود از هر چیزی ناامیدترم. ولی میبینی که سخت خود را به تنگ کشیدهام. رنجورم. ملولم. دردم.
یک زمزمه. اینجا چه میگذرد؟ چرا نمیتوانم خودم را گزارش کنم؟
برچسب:
نویسنده: دانیال باقریان