لم
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 18:51
بعد از یک روز دوان، آهسته در خود لم دادهام، برخی در من میگریند. برخی دست در جیب کردهاند و تماشا میکنند. برخی میگریند. برخی افتادهاند کنجی از خستگی و خوش ندارند کسی نگاهشان کند. دختر
ندیدهها
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 18:51
فرقی ندارند با هم. ندیدهها عجیبتر و دستنیافتنیترها شگفتترند. آنکه خود را عرضه میکند، برای ما جذابیتی کمتر دارد. بگذریم. بگذریم از اینکه خداوند مخفی است. بگذریم از اینکه خداوند آشکار
مبتلا شد
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 18:51
من مبتلا, شدهام. لذت نمیبرم از گناه. مبتلا, شدهام. بلدم بپردازمش و با هزار پیچ و تاب نمایشش بدهم. اما مهیبتر از واقعیت چیست؟ فاصله میان باطن و صورتم بیشتر میشود. من سی سال گناه کردهام.
نداند
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 18:51
از آن قدیمیها هیچ بشر نمیداند اینجایم. و البته بهتر است. اوضاع از این هم بهتر خواهد شد. یک تغییر ناگهانی نکردهام. اینها درونم تعبیه بود. این پنهان زیستن و پنهان گفتن و پنهان رفتن. آنچه
انزوا
-
تاریخ: 1397/2/2 ساعت: 19:43
بازگشت از عراق، بیتحلیل و بیرمق. تحلیلها را با مصاحبان گفتم و رمقها را بر دیدگان نشاندم. نشستم بر سامرا گریستم. نفس گرفتم. گریستم. برخاستم. مبتلا شدم. گریستم. پرسیدند چرا سامرا؟ دلایلی گفتم. نگفتم. از درون شیءشیء شدم، شکستم، مست شدم، باریدم. بیمار شدم. دو روز کنج خانه افتادم. چهارشنبه به تماشای ...
نال
-
تاریخ: 1397/2/2 ساعت: 19:43
گفتم در این شب نیمسرد پاییزی چندی بنالم بر حقیقتِ خویش. اما چنان نالهها گریبانم را گرفتهاند که نفس تنگ شده و خواب، این معشوقهٔ تنگاتنگ دلربا، مهر از من برداشته و گیسو درکشیده و سر همآغوشیام ندارد. در هزارتوی وجودم نال و اشکی است. حتی نمیدانم مرا چه شده است. من پشمک هم نیستم در این دون. توهم اندو...
نخوابیدم
-
تاریخ: 1397/2/2 ساعت: 19:43
نخوابیدم. برای من مسلمان زندگی باید عقیده باشد. و نیست. من امیدوار نیستم. چیزی پیش رویم نیست اساساً. همهام شده گناه و ادای ثواب. فقط خودم را عشق است. اگر این دختر هم نبود، الآن همهاش خودم بودم. گم میشدم در خودم. میخوابیدم در خودم. برمیخاستم در خودم. امیدی به چیزی ندارم. فردا و امروزی نیست.چه بگویم؟ ...
حسرات
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 15:44
هر نوبه که میخواهم شعری برایت بسازم با خود گذشته را مرور میکنم و غباری از شرمندگی مینشیند بر چهرهام و آن غبار را آنقدرها شاعر نیستم که در شعر ساری کنم. غصهام میشود. مینشینم کنارت در بامترین نقطهٔ شهر. رو به قبله. نزدیکتر از همیشه و دورتر از تمامِ دلم دست میشود و پرِ چادرت را بهلرز میگیرد. این ثانیه ...
انسان
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 15:44
ما به انسان گفتیم که قرآن بخوان. قرآن خواندم. خواندم چون دوستداشتنی بود برایم. ادای هیچ درنیاوردم. دلچرکین از باقی گفتگوها، رفتم در پروازش. دلم خواست دینی باشم. از هر کرانه لطمهای رسید. آغازش دور بود. نزدیک شد و نزدیکتر. آنجا شد که برای حفظِ آنچه حقیقت است متضاد و رنگ به رنگ دیده شدم. گسستم از بیانش...
مشاوره
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:34
نمیپذیرم زهرش را ریخت. بیتأثیر نبود. هر چه میگذرد ناامیدکنندهتر میشود این ارتباط. چیزی برای ارائه نمانده. افتادهایم به تکرار. چیزِ جدیدی حادث نمیشود. هر بار من میسازم و او استقبال میکند و مشاور ویرانش میکند. شخصیت را گرفته محورِ گفتار و مبنای رویکردش. مغزم تابِ تجزیه و تحلیلِ اینها ندارد. خندهتردار ...
دنیا چه رنگی است؟
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:34
دنیا چه رنگی است؟ نمیدانم. من یکی دو رنگ بیشتر نمیشناسم. آن را هم از تو آموختم. اولینش سیاه است. چادر تو. دل من. کیف دستیات. عینک دودیات که مدتهاست به دیده نزدهای. و نقطۀ عجیب میان چشمان تو، که در شادیها و غمها مثل بلور میدرخشد. و مژههایت که اثر مداد در اطرافش پیداست. دودی را کنار زدی تا تماشای سیاه...
تغییر اقلیم
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:34
خاکها هم دچارش میشوند. سنگها نیز. این ارتباط به فرسایشی خفیف بدل شده است. چیزی باید تازهاش کند. من به این فکر میکنم که قلمم به قول محمد حشمت نخبگانی است. به این فکر میکنم که درآمدِ آنچنانی ندارم و حتی در فکر توسعهاش هم نیستم. خودم را در آینه کمتر برانداز میکنم و میدانم چنین چهره و پوششی دلشکن است. و...
فرقش چیست؟
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:34
برای تفصیلِ حادثهای مینویسم. و آن حادثه عشق نیست. منکرش نیستم. خواسته یا ناخواسته درگیرِ آنم. من را تفصیل میدهم. ولی چون تا اینجا مرا قانع کردهاند که هر هنر ملزوماتی دارد و جهانِ ذهنیِ من راهی به نمایش ندارد، راضی به رژهٔ واژهها شدهام. چون در این جهان، هر چه بیشتر میگذرد، کمتر تصویرها منقلبم میکند و...
در من
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:34
خدا میداند که فخری در این خودخلوتی نیست. اما چنان غوطه در خویش میزنم که خبری از جهانِ بیرون نمیآید. آنکه میشناسدم لبخندی میشود و آنکه نمیداندم تعجب. خستگی را دوستتر دارم. اکنون پس از یک جهان بیداری و نوشتن و گفت و شنود، قلبم در جستجوی واژگانی است که نامشان سکوت باشد و حتی نباشند. من هنوز و هنوز سیدم...
ترس
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:34
حق آن است که روزگاری است سخت ترسناک. زمانهٔ بیصاحبی پر از دلخالیهاست. من گریهام چون این لحظه در آنسوی باطل نیز جایی برای من است. میترسم چون با این کلمات همنشینی و پیوندی نمییابم. ناگهان فقط صوت میشنوم. رفتهام جای دیگری. با حواسی پرت و خیالی یله مینشینم روبروی نگارم و تنها به لبهایش خیره میمانم. درنگ...
کور
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:34
سهیل همیشه گونهای دلچسب و متفاوت به حوادث مینگرد. علی نیز ساقیِ بزمِ ماست. با دیگران کاری ندارم. بهمن انسانی با بیشینهٔ اعتماد به سقف و محمد دارای قلبی گرم و مسعود گلولهٔ نمک و تقوا و امین همراهِ ذهنی سیال و متوکل است. با دیگران کاری ندارم. من به کدام راه میروم؟ قصهٔ سی سال آوارگی است. نمیتوانم مسئل...
برد و باخت
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:34
این منم. که مغرورانه گناه میکنم و بر پشت زمین راه میروم. و جز این نیست که جاهل یا افراط میکند یا تفریط. قدرت بر نوشتن هر نوشتهای و تمرکز بر سرودن. تو میتوانی بت شوی و پردامنه و پرپیگیر. هزاران دنبالهرو میتوانی داشته باشی. حرفهای آنان را رها کن. مغرورم که سیئاتم را با آن قطعیت میپوشانی. سخنان باقیشان...
برابر
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:34
گاهی که اینقدر هیچ میشود حیات، با خودم در خودم دنبال خودم میگردم و نه سرِ جنگلهای جهاننما دارم، نه شورِ کویرِ مصر، نه تمنای مسجد جامع بازار، نه سویدای همنشینی با ابرار. نه مشتاق گفتنم از روزمرگیها و نه گریزانم از شهر و راهبندان و شلوغی و نه مفری میجویم در هرولهٔ همشهریان و نه مسئلهای مغزم را قلقلک م...
لج
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 7:54
برای لج با این جماعت هم که شده راهی را که میروند نمیروم. نگاه میکنم کجا میروند و کجا را نشان میدهند، نه آنجا میروم. میشوم دیو و کارهای غیر از ورا میکنم. مینویسم و میخوانم. چه برمیخورد به فلانجای عالم؟ چه نشئه و لذتی در جهان هست که نچشیدهامش؟ اینان جهانِ جانِ مرا ندیده و نشنیده
مناجات
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 7:54
خدایا! آیا اینها که اینجا مینویسم نیز میتواند نامِ مناجات بگیرد یا نجوا با تو و دعا به درگاهت شرط و لازمهای دیگر دارد؟ هرچه هست، من اینگونه برداشتهام که تو هر جایی هستی و هر چیزی را میشنوی و میبینی. پس منافاتی ندارد سخن گفتن با تو یا حتی نگفتن. هنگام که متوجهِ تو هستم، در هر حالی که