از آن قدیمیها هیچ بشر نمیداند اینجایم. و البته بهتر است. اوضاع از این هم بهتر خواهد شد. یک تغییر ناگهانی نکردهام. اینها درونم تعبیه بود. این پنهان زیستن و پنهان گفتن و پنهان رفتن. آنچه ذهن جمهور را مشتغل خود میکند، درونم ولولهای نینداخته. امروز که اولین جمعهٔ آبان است، خود را کمکم از مرز سی نیز رد شده مییابم. در دلم هیجانها وول میزنند. آنقدر بهشان بیتوجهی کردهام که ملول شدهاند. تنها چیزی که مانده برایم اشک است. از او هم خسته میشوم. سال نودوسه نقطهٔ عطف این عمر بود. اما چنان نبود که در من کند و کاو و تقلای راهیابی نباشد. من باید دهانم را ببندم. از آنجا که زندگی و زندگینامهٔ من ارج خواندن و اعتبار پیگیری ندارد. بیشک از این رویداد خوشحال نیستم تنها میتوانم به چند خاطرهٔ از دست رفته فخر و نازی بفروشم. اینکه خریدار این تفاخر کیست، مرا به گریه نزدیک میکند. همچو من اگر شیرهٔ جان هدر داده باشی و عمر در مستی دوری گذرانده باشی، جز اعتراف و لابه گزیری نمییابی. گاهی داشتن اولیات زندگی هم دلگرمم نمیسازد. بگذار در این خلوتم لافیدن را ادامه بدهم. بگذار بگویم طلبکار خدایم. اجازه بده که تمنای درون و آتش عالمسوز جانم را شعلهورتر سازم. این اخگران که گهگاه جگرم را متلاشی میکند، به من مجال دو جملهٔ پیاپی نمیدهد. واژهها تصویر میشوند و این عینیت چنان ازدحامی میسازد که زیر خوار و بار تواترش دیگران را نیز گم میکنم. چه برسد به خودم که تکهتکهاش به نواحی دستنیافتنی دهر افکنده شده است. ای روح همگیرای من! تو دانی که اینها که میگویم بافندگی نیست. چه، آزمند بافش و تراوش برای هیچ دیرنشین و خاکپیمایی نیستم. طنازی و خوشرقصی و نقشزنی برای آفریدهای نمیکنم. اینها، آن چیزی است که زیستهام. زیستهام پرتابهای دور روحم را به دوردستانی که شگفت است در عالم واقع همنشینیشان. ولی ای پروردگار من! تو میدانی برابر هستی تو نیست هم نیستم. پیش تو هر گرد و خاکی میکنم، راضیام. راضیام اگر از آنهمه خوانش تو مرا دقیقهای نیز با تو هست. میخواهم فهرست معاصیام را نزدت آورم اما همه در نزد توست. میخواهم دریای متموج خواستههایم را با تو مرور کنم و از تو طلب کنم، لیک همه در دفتر توست. میخواهم در خاکدان مصائبم بنالم، ولی چشمههای اشک و جرقههای نالش و انجمن غمان و شادیها جملگی در اختیار توست. رگ گردنم به دست توست. موی پیشانیام به چنگ توست. قلبم در میان انگشتان توست. میگردانی و میگردم. تمرغ بر تیرهٔ تراب چنان میکنم و نخهای ندیدنی در تو خلاصه میشود. من ندانم چه بگویم. انبان لغت در سیطرهٔ توست. نحو و صرف و وزن و قالب آفریده و مبعوث توست. نامها و دلایل و مسماها و معانی از تو صادر میشود. جهل منم. عجز منم. عیب و عار و ننگ منم. پریشان و گول و دلتنگ منم. حتی بلد نیستم چگونه راه بروم. حتی نمیدانم چگونه وقت تشنگی آبی بنوشم. سر از تشنگی و خفت و گرسنگی درنمیآورم. منگ و ماتم. گیج و گنگم. مبهوت و مستوحشم. حیران و مفلوکم. شکسته گردهام از حجم رنجهایی که خودم بر خودم سوار کردم. دنبال بهانهام. دنبال دروغیام که باورش کنی. دروغ بگویم که تو را ندیدم و حرفت را نشنیدم و هزار وبال و وزر و المشنگه را از دوشم بیفکنم. از تو چه بطلبم که تو تویی و من منم. چگونه میتوان توبهٔ بیعود داشت؟ من نمیخواهم این نبشته را به پایان برسانم. این قطار ثنا در ریل بینهای وجودم مدام است و بهراستی ترک ثناست. که خود دال بر هستی من است و هستی و گردنفرازی در کویر همیشهطوفان خطا. و یک گناه، یک خطا، یک تمرد در عالمی که اشیاءش به اطاعت یا کراهت پیش میروند و حاضر خواهند شد، کافی است تا در قعر ضلالت و بدفرجامی باقی مانم. یا الهالعاصین! مخلوقی عاصیتر از خود ندانم. با من چه خواهی کرد؟
برچسب:
نویسنده: دانیال باقریان