درست است که نامش حال است. اما این حال یک عمر با من است. حالِ سردرگمی. آنقدر سردرگم که نمیتوان با کسی گفتش. من از نگاهها و پاسخها خود را درک میکنم. کتمان نمیکنم بیشوری و بیشوقی را. دخترِ دوستداشتنیِ لحظاتم از من شعر خواسته. به من شاعر میگوید. شاعر ماههاست شعر نگفته. جانم! قبحِ چیزها که میشکند، دلِ شاعران شکستهتر است.
تو با زیباییات من را اسیرِ کارِ دل کردی
مرا با خوبیات هر دم خجل اندر خجل کردی
خدا میداند ای زیبا! که گم کردم کلامم را
هزاران زهر را در کامِ تلخم نوش و هل کردی
من افتادم به خاک و آبِ چشمانِ خیالِ تو
چکید و این غبارستانِ غمگون جمله گِل کردی
هزاران بال بود آنجا در آن تنگِ قفس بیحد
ز مرزِ میلهها با نازکی این روح ول کردی
و خندیدی چنان آن نوعروسانی که در غنجاند
و میدانند آن اشکی که حینِ شور و کِل کردی
برای این بیابانهای تکراری دعایی کن
که یک صحرانشین تنها سوارِ یک اِبِل کردی
دلی بیواژه دارم با دو صد نور و نوا با تو
تویی که در کلامت واژهها در گیرِ دل کردی
برچسب:
نویسنده: دانیال باقریان