خرید بک لینک

برای لج با این جماعت هم که شده راهی را که میروند نمیروم. نگاه میکنم کجا میروند و کجا را نشان میدهند، نه آنجا میروم. میشوم دیو و کارهای غیر از ورا میکنم. مینویسم و میخوانم. چه برمیخورد به فلانجای عالم؟ چه نشئه و لذتی در جهان هست که نچشیدهامش؟ اینان جهانِ جانِ مرا ندیده و نشنیدهاند. میخواهند با پارهای کردارِ مذبوحانه خود را ارضا کنند. ارضا کنند، و نه راضی. همینجا اعلانِ برائت میکنم از همهشان. نه اعلام، که نیازی به آگاه کردن نیست. علنی میکنم. از پوستهٔ تقیههای بیدلیلم درمیآیم. تا هماکنون اشتباه میکردم. غلط بودم از پای تا به سر. باید خود را بروز میدادم. باید اعتراض میکردم. باید در خیابان از هر نابخردی دماغ میگرفتم. باید به محضِ نخستین ناهمگونی رو میگرداندم. باید اولین خبط را سر میبریدم. باید قابیل را میکشتم. باید ابلیس را گردن میزدم. باید ابنِ ملجمِ ملعون را قبل از جنایت قصاص میکردم. باید هفتاد هزار ذراع جلوتر از حکمها دورباش میگفتم. رهایم بگذارید. بگذارید فریاد بزنم. بگذارید در مستیِ این خونابههای گنگ زار بزنم. بس است مدارا. بس است نشستن و برخاستن با قوم و عشیرهای که خونم ممزوجشان نمیشود. من کلمه ندارم. من سخنی ندارم. من و این کافرِ همزادم تماماً نفی و سلب و گریز و برائت و ویرانی هستیم. عبوس و تلخ و ناخوش و نچسبیم. او را با خود جمع میزنم تا نلرزم از تک بودن. وگرنه او کیست جز من؟ از شماره و توانِ من خارج است شمردنِ حدّ اشمئزازم. همین صفحه را نگاه کن. ببین مرا که با وجودِ چندین رفیق و همقدم و همنشین، در این بیغوله برای خود مینویسم و کسی را خبردار نمیکنم. چرا؟ لج میکنم. لجبازیِ کودکانهای که خلافِ کودکان فراموش نمیشود. مثلِ حقدی عمیق ریشه دوانده در منتهای سینهام. نفسم را تنگ کرده است. کار به این سادگیها نیست. کار به جاهای باریک رسیده است. اینها را ملاحظه کن. تو شبیهِ چه میبینیشان؟ شبیهِ نفسنفس زدنهای بعد از هقهقها نیستند؟ هستند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:18 توسط مُجید |

برچسب: نویسنده: دانیال باقریان تاريخ: پنجشنبه 1 تير 1396 ساعت: 7:54

صفحه بندی