حق آن است که روزگاری است سخت ترسناک. زمانهٔ بیصاحبی پر از دلخالیهاست. من گریهام چون این لحظه در آنسوی باطل نیز جایی برای من است. میترسم چون با این کلمات همنشینی و پیوندی نمییابم. ناگهان فقط صوت میشنوم. رفتهام جای دیگری. با حواسی پرت و خیالی یله مینشینم روبروی نگارم و تنها به لبهایش خیره میمانم. درنگی در گودیِ زیرِ چشمانش میکنم و سایهٔ مویی که از مقنعهاش بیرون زده میبردم تا اینکه صافش کند و آنگاه گلویش آنی آشکار میشود. پس واژهای مرا به حمایت میکشاند. همان اتفاقِ مکرری که در جلسهٔ نقد میافتد و یکهزارم آن حروف مرا درگیرِ خود نمیکند. اصلاً نمیدانم کجایم. هیچکجای دهر مرکزم نیست. مبادا دهر را بیمرکز ساختهاند؟ انکار نمیکنم که تمرکز سخت به دستم میآید. میترسم. من دنباله دارم تا ابد. از ادامهام میترسم. آنجا نیز سرگردانم آیا؟ امروز نیز دیدم کوشیدهام ادای چیزی دربیاورم و انگار جایم اینجا هم نیست. مسئلهها همانقدر گنگ است که بود. راستش آن لحظه که حوصلهام سر برود خبری از هستنم نخواهند داشت. دوست دارم آن دقیقه در همان بیابانی باشم که صاحبم آنجاست. آنجا مرکز است. آنجا مرکزِ تمامِ پرتیهای من است. باید بیشتر متوجهاش باشم. باید فقط متوجهِ او باشم. چیزِ زیادی از عمرم باقی نیست. به هر حال همین روزها خواهم مرد. میترسم. ترس مرا خواهد کشت. میترسم از این بیسرانجامی.
برچسب:
نویسنده: دانیال باقریان